|
|
|
ایران واشقانى فراهانى
«همسرم دائم در فکر تصاحب اموال و دارایى ام بود اما من در تمام این مدت با عشق و محبت به ساختن یک زندگى خوب فکر مى کردم.
زنم همزمان با من به چیزهایى مى اندیشید که حتى تصورش هم سخت است. وقتى درخواست پناهندگى کردم، پى به حقیقتى بردم که ضربه سنگینى به من زد...»مرد آرام روى صندلى دادگاه خانواده جا گرفته بود و سعى داشت با ارائه مدارکى به دادگاه در برابر خواسته وکیل همسرش در مورد دریافت نفقه از خود دفاع کند.
«سال ها پیش مدیریت یک شرکت بازرگانى را بر عهده داشتم و از نظر مالى هم شرایط بر وفق مرادم بود. آنقدر بى نیاز بودم که دیگر پول برایم لذت بخش نبود و دائم در حال خرید ملک و املاک و وسعت اموالم بودم. اما در زندگى خانوادگى با همسرم تفاهمى نداشتم و سرماى حاکم بر روابط مان عذابم مى داد. تا اینکه در اقدامى عجولانه با تشویق یکى از شرکایم تصمیم به جدایى از همسرم گرفتم و به صورت توافقى از هم جدا شدیم. براى آنکه دخترم وابستگى زیادى به من داشت و در کنار من از رفاه بیشترى برخوردار بود، سرپرستى او را بر عهده گرفتم. اما کم کم جاى خالى همسر و یک مادر در زندگى ام نمایان شد. در زندگى سرد و بى روح مان گرماى محبت گم شده و چراغ خانه مان خاموش بود. تا اینکه پاى زنى به شرکت باز شد که پدرش شریک و سهامدار تجارت خانه ام بود. او تصمیم گرفته بود تا جاى پدرش اداره امور را به دست بگیرد. به همین خاطر شبانه روز در کنار هم بودیم. مدتى گذشت که متوجه شدم این زن از شوهر سابقش جدا شده و حضانت پسرش را پذیرفته است. کم کم محبت گمشده ام را در وجود او یافتم و تصمیم به ازدواج گرفتم. خانواده ام که پدر این زن را عامل جدایى من از همسر سابقم مى دانستند، با این تصمیم مخالفت کردند و پدرم هم در اعتراض به این انتخاب مقابلم ایستاد. اما من فکر مى کردم «مریم» همان نیمه گمشده ام است. زنى که مى تواند با نگهدارى از فرزندانمان آرامش رفته را بازگرداند و به خاطر تسلط در کار و تجارت نیز مشاور و امین خوبى باشد. به همین خاطر در برابر مخالفت ها مقاومت کردم و در یک روز بهارى پیمان زناشویى بین ما بسته شد. زندگى آرام و بى دغدغه مان پس از ۳ سال تنهایى در کنار فرزندانمان، شیرین و سرشار از خوشى بود. تا اینکه مریم در جشن سالگرد ازدواج مان از من خواست به خاطر آینده تحصیلى فرزندانمان براى ادامه زندگى به خارج از کشور برویم. وقتى هواپیما در ترکیه به زمین نشست، دلشوره خاصى داشتم. با آنکه قبلاً بارها به خارج رفت و آمد داشتم اما این بار دلم گواهى حادثه اى را مى داد. براى آنکه مقدمات سفرمان به هلند فراهم شود، چند روزى در یک هتل در آنکارا اقامت داشتیم و به طور اتفاقى با خانواده یکى از همکارانم در همان هتل برخورد کردیم. سپس با قطار به فرانسه و از آنجا به هلند رفتیم. خانواده برادرم مقیم هلند بودند. بنابراین از طریق آنها براى دریافت اقامت کمک گرفتیم. اما برادرم تنها سرپرستى دخترم را پذیرفت و حاضر به قبول سرپرستى پسرخوانده ام نشد. در حالى که گرفتار مشکلات زیادى بودم تصمیم به بازگشت به ایران را مطرح کردم. اما زنم پیشنهاد تازه اى داد. او از من خواست تا در کنار فرزندانمان اعلام پناهندگى کنم و ۶ ماه منتظر بمانم تا با اقامت مان موافقت شود. او هم در این مدت به کشور بازگردد تا اموال و دارایى مان را بفروشد و پس از آن با خیالى آسوده نزد ما بیاید و زندگى مان را در خارج آغاز کنیم.»
...
ادامه مطلب ...